من دوباره دارم میام دوستون دارم![]()
من دوباره دارم میام دوستون دارم![]()
دلم را قسمت کردند:..........تکه ای برای تو....تکه ای برای تو......تکه ای برای تو
عشق واقعي، ايثار است
. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن، با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق ميورزيم. زندگي حقيقي در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع ميرويد و ميوهاش معرفت الهيست. شعله عشق هرگز خاموش نميشود . تمامي ظلمت دنيا هم قادر به خاموش كردن آن نيستند. تنها عشق حقيقي عشق الهياست . انواع ديگر عشق در صورتي مفيدند كه عشق الهي در قلب حضور داشته باشد. عشق حتي زماني كه آسيب ببيند نميتواند آسيب برساندزيبا ترين موسيقي سکوت است چون درانجا صداي خدا را ميشنوي
فقط اومدم تولدش و همچنین ازدواج و همچنینین فارغ التحصیلیش رو بهش تبریک بگم و اینکه بدونه هیچ وقت فراموشش نمیکنم و همیشه به یادش هستم و همیشه احوالش رو از دوستان سراغ می گیرم
هر چند دلم براش تنگ شده ولی .....
براش آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم![]()
![]()
![]()
![]()
امروز می خوام تا ۱۸ اردیبهشت که فرداست هر چی می نویسم همش برا هدیه به داداشم باشه![]()
چون فردا تولدشه![]()
و من نمی تونم ببینمش ولی هر چی می خوام بهش بگمو اینجا می زارم![]()
شاید نخونه
ولی...![]()
![]()
![]()
فالخند متولدين ارديبهشتماه
مرد ارديبهشت:
مرد متولد برج ثور با احساساتش چندان ميانه خوبي ندارد و از جمله مردان نادري است كه در مواجهه با يك زن اجازه ميدهد عقلش درباره اينكه به او پيشنهاد ازدواج بدهد يا نه حكم كند و قلبش را در حد و اندازههاي عضوي براي پمپاژ خون به ساير نقاط بدن نگه ميدارد! البته همين مرد اگر به اين نتيجه برسد كه ميتواند با زني ازدواج كند ناگهان تبديل به يك آدم رمانتيك ميشود، طوري كه اگر در زمينه سرقت ادبي هم مستعد باشد احتمالاً ديالوگهاي رومئو و ژوليت را به اسم خودش به نامزدش غالب ميكند.
او به شدت حسابگر است و نه تنها از بچگي قلك دارد بلكه در دوران جواني و ميانسالي هم براي خريد تلويزيون چهل اينچ پلاسما، كشتي تفريحي و ساختن يك برج 500 طبقه داراي برنامههاي دقيق كوتاه مدت، ميان مدت و بلند مدت است.
او مانند سنجاب هميشه مقداري پول براي روز مبادا جايي چال ميكند بنابراين زير و رو كردن باغچه يا گلدانهاي منزل را به حساب علاقه او به گل و گياه نگذاريد!
اگر مرد ارديبهشت در جمع نظريهاي را مطرح كند و شما از نظريه او جانبداري نكنيد يا نظريهاش از طرف مهمانان مورد توجه قرار نگيرد يا هردو(!) تبديل به ضدحالي ميشود كه نظيرش را نه ديده و نه شنيدهايد. مرد ارديبهشت هيچوقت از خانه قهر نميكند چون دوري از مبل راحتي جلوي تلويزيون بيشتر از هر چيز ديگري آزارش ميدهد!

دیگه این آحرین خط های وبلاگه ![]()
![]()
![]()
به امید عاقبت خیریه همه![]()
بای برای همیشه![]()
گل و خار
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد
ليك ناگاه !
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد !
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد !
گل صميمانه به او گفت سلام
خار صميمانه به او گفت : عليك !

دنیا را روشن کن
به بالهایت یاد بده
که زندگی کنند
بلند شو
دنیا را روشن کن
![]()
![]()
![]()
هر روز همرا با خورشيد لحظه اي را به ما مي بخشد
که مي توانيم در آن هر آنچه ما را ناشاد ميکند دگرگون کنيم
لحظه اي که در آن قدرت همه ي ستارگان جمع مي شود
تا ما بتوانيم معجزه کنيم .
بگذاريد و بگذريد.
ببينيد و دل مبنديد.
چشم بيندازيد و دل مبازيد.
که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت.![]()
![]()
افتادن در گل و لاي ننگ نيست؛ ننگ آن است که در آن بماني!!
![]()
![]()
با آرزوی بهترین روزهااااااا![]()
![]()
فرصتی نیست تا بیندیشم
فرصتی نیست تا رسیدن مرگ
من به امید قطره ای باران
له شدم زیر دانه های تگرگ
فرصتی نیست تا بیندیشم
وقت رفتن همیشه نزدیک است
جاده ها پر ز اشتیاق منند
آسمان هم همیشه تاریک است
فرصتی نیست تا بیندیشم
شعله شمع رو به خاموشیست
لحظه ها را ز یاد خواهم برد
بهترین چاره هم فراموشیست
فرصتی نیست تا بیندیشم
ساده می گویمت خداحافظ
و تو را می سپارمت به خدا
و خداحافظت ... خداحافظ.
به خدا گفتم :
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت ...
...
خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو وارنگن آدما , جور واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن , قلبمو , آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...
به درد و فقر و محروميت مردم درمانده و قسط زده اي بينديش، كه با جيب بي پول و شكم خالي و در خانه اجاره اي، براي پيروزي تيم فوتبال ايران در جام جهاني، دعا مي كنند و نذر!
اگر تيم فوتبال ايران، جام جهاني را ببرد، تبعيض و فاصله طبقاتي و بي عدالتي در جامعه از بين خواهد رفت؟!![]()
کلبه ی دو عشق
اينجا كلبه عاشقي من است
اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم
آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام
و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم
مي داني؟
اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است
مي داني؟
من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم
همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم
شايد نشود اما من مي گويم مي شود
مي داني؟
اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشقخاموش شود
مي داني؟
در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم
باز هم بنويسم؟
در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت
گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم دوستت دارم
و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد
به خدا قسم كه درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم كرد
خدا
ميان فضاي گيج اتاقم ،پنجره گم شده بود.
همه چيز ديوار بود ، ديوار بين من و خدا قرار گرفته بود
بيرون فرشته ها آواز مي خواندند و باد براي آنها مي رقصيد و خدا مي خنديد
درون فقط ديوار بودو صداي سنگين سکوت.با او درد دل کردم.اما حرفم را نفهميد
باز حرف زدم و حرف زدم.اما باز نفهميد.برايش از آرزو گفتم. از اميد و انتظار
اما ديوار بود و ديوار .حرفهايم را گوش مي کرد ،اما انگار نمي فهميد.
برگشتم و نا اميد در دنياي بزرگ تنهائي غوطه ور شدم
صدائي ،سکوت مرا برآشفت
ديوار بود که ناله مي کرد و با ناله هايش از هم باز مي شد،و بازتر و بازتر
ديوار فرو ريخت.
ومن بهت زده ديدم که پشت ديوار فقط ديوار قطور ديگريست
و نه فرشته اي هست و نه خدائي

فرياد
فرياد از اين سکوت
از اين اسارت آزاد
از اين شادي بي روح غمگسار
از اين ناباورانه روز تاريک
من اگر عاشقم
اگر بي روح ترين مردم اين شهرم
براي خودم روزگاري غروري داشتم
يک غرور ساده
يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران
پر از بوي خاک باران خورده
غرورم را چه دوست مي داشتم
وقتي بي شام شبانه
سر بر بالين غرور مي گذاشتم
وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم
وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم
حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم
فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب
نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه
غرورم را با يک نگاه شکستم
فرياد يک سکوت
سکوت يک انزوا
انزوا يک غم
غم يک تنهايي
تنهايي يک رويا
رويا يک باور
باور يک خاطره
خاطره يک عشق
بعدها
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ? ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشتهاي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد : اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم.
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟
فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :
خدايا متشكريم